Showing posts with label ASHNA:ARSHIV SHER NO IRAN. Show all posts
Showing posts with label ASHNA:ARSHIV SHER NO IRAN. Show all posts

Saturday, February 28, 2015

A*SH*N*A:IRAJ ZIAI

A*SH*N*A:IRAJ ZIAIایرج ضیایی
زاده ی ۱۳۲۸ رشت 
کتابها 
حرکت ناگهانی,ارست, ۱۳۷۳
سکوها خالی ست , اسکاف, ۱۳۷۴
زیر پای همهمه , پرسش, ۱۳۷۶
ای پرنده از دوران سلجوقیان آمده است , چشمه ,
سبک نمی شود این وقت , ۱۳۸۰, آنتولوژی شعر
---
یک روز 
موهایت را 
در شهرستانی 
پرت و  
خلوت و
قدیمی 
شانه کردی 
آن روز 
آینه 
صورت تو را 
در قاب پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان پشتی 
کنار گلدانی نشاند 
نا گاه
دستی میان آینه آمد 
آب در گلدان ریخت 
رفت و پنجره بسته شد 
چهره ی تو ماند و گلدان 
---

حضور اشیاء

فضا به تمامی از اشیاء اشغال شده است
ما تنها در حال رفت و برگشت در بین اشیاییم
گشت و گذاری محدود
از شئی به شئی
از برف از باران از آفتاب
از توفان
از دندان سگ
در سایه اشیاء پناه می گیریم
اما برق حضور اشیاء
به وقت جهیدن
جهره هولناکی دارد
با تمام قدرت می گریزی
تا خودت را به بودن پرت کنی
---


Wednesday, February 25, 2015

A*SH*N*A:SHAHRIAR/SHAHRYARشهریار

A*SH*N*A:SHAHRIARشهریار 
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم
راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی
گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد
لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
شهریار

Thursday, March 13, 2014

A*SH*N*A:MOHAMAD TAGHI BAHARبهار

MOHAMAD TAGHI BAHARمحمد تقی بهار 
A*SH*N*A
بهار واپسین بازمانده ی شعر کهن بود که با نوشته ها و افکار محافظه کرانه اش در مجله ی دانشکده از آن به شدت دفاع می کرد
او در جهت های سیاسی اش نرمش بیشتری داشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت .گاه  ترانه سرای انقلابی که قمر الملوک وزیری کلام او را به میان مردم برد و گاه وزیر دم و دستگاه شاهی
ایرج و بهار گویی بیشتر تلاش می کردند تا ختم شعر کهنه را بر چینند هرچند هنوز هم در این روزگار پس از نیما ممکنست زنگوله هایی پای تابوتشان جرنگ و جرنگی به پا کنند

چشمه و سنگ
جدا شد يكی چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگی دچار
به نرمی چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهی ده ای نيكبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلی و گفت : دور ای پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزمای
كه ای تو كه پيش تو جنبم ز جای!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كندن در استاد و ابرام كرد
بسی كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهی بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهی رسيد
به هر چيز خواهی كماهی رسيد
برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداری است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها
ملک الشعرای بهار
 بهار!


بهار آمد و رفت ماه سپند
نگارا درافکن بر آذر سپند
به نوروز هر هفت شد روی باغ‌
بدین روی هر هفت امشاسفند
زگلبن دمید آتش زردهشت
بر او زند خوان‌ خواند پازند و زند
بخوانند مرغان به شاخ درخت
گهی کارنامه گهی کاروند
بهار آمد و طیلسانی کبود
برافکند بر دوش سرو بلند
به بستان بگسترد پیروزه نطع
به گلبن بپوشید رنگین پرند
به یکباره سرسبز شد باغ و راغ
ز مرز حلب تا در تاشکند
بنفشه زگیسو بیفشاند مشک
شکوفه به زهدان بپرورد قند
به یک ماه اگر رفت جیش خزان
ز رود ارس تا لب هیرمند
به یک هفته آمد سپاه بهار
زکوه پلنگان‌ به کوه سهند
ز بس عیش و رامش‌، ندانم که چون
ز بس لاله وگل‌، ندانم که چند
به نرگس نگر، دیدگان پر خمار
به لاله نگر، لب پر از نوشخند
چو خورشید بر پشت ابر سیاه
ز که، بامدادان جهاند نوند
تو گویی که بر پشت دیو دژم
نشسته است طهمورث دیوبند
به دستی زمین خالی از سبزه نیست
اگر بوم رستست‌ اگرکند مند
بود سرخ سنبل سراپای عور
به رخ غازه چون لولیان لوند
بودسنبل‌نوشکفته سپید
چو دوشیزگان سینه در سینه‌بند
جهان گر جوان شد به فصل بهار
چرا سر سپید است کوه بلند؟
سرشک ار فشاند ز مژگان سحاب
ز تندر چرا آید این خند خند؟
چو برق افکند مار زرین ز دست
کشد نعره تندر ز بیم گزند
ز بالا نگه کن سوی جویبار
پر از خم بمانند سیمین کمند
ز قطر جنوبی برنجید مهر
به قطر شمال آشتی در فکند
وزین آشتی شاد و خرم شدند
دد و دام و مرغ و بز و گوسپند
جز اخلاف بوزینگان قدیم
کزین آشتی‌ها نگیرند پند
ندارند جز خوی ناپارسا
نیارند جز فکر ناسودمند
به فصلی که خندد گل از شاخسار
به‌خون غرقه سازند گلگون فرند
نخشکیده خون در زمین حبش
ز اسپانیا بوی خون شد بلند
نیاسود اسپانی از تاختن
برافکند ژاپون به میدان سمند
همی تا چه بازی کند آمریک
همی تا چه افسون دهد انگلند
چه موجی بجنبد ز دریای روم
چه کفکی برآید ز ماچین و هند
اروپا شد از آسیا نامور
وز او آسیا گشت خوار و نژند
نگه کن یکی سوی مرو و هری
نگه کن‌ یکی سوی بلخ و خجند
به ده قرن ازین پیش‌، مهد علوم
کنون جای بیماری و فقر و گند
عجب نیست گر آسیا یک زمان
به رغم اروپا جهاند نوند
یکی مستمندی بدی پرورد
بترس از بد مردم مستمند
دریغا کز این دانش و پرورش
اروپا نیاموخت جز مکر و فند
زگفتار خوبش چه حاصل، چو بود
پسندیده قول و عمل ناپسند
کند خانهٔ خویش زبر و زبر
چو دیوانه را درکف افتدکلند
بشر درخور پند و اندرز نیست
وگر برگشایند بندش ز بند!

---دعـوی چـه کـنـی؟ داعـیـه‌داران هـمـه رفتند



شــو بــار سـفـر بـنـد کـه یـاران هـمـه رفـتـنـد
آن گـرد شـتـابـنـده کـه در دامـن صـحـراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ اســت دل لـالـه و نـیـلـی اسـت بـر سـرو
کــز بـاغ جـهـان لـالـه‌عـذاران هـمـه رفـتـنـد
گـر نـادره مـعـدوم شـود هـیـچ عـجب نیست
کــز کــاخ هــنــر نــادره‌کــاران هـمـه رفـتـنـد
افـسـوس کـه افـسـانـه‌سـرایـان هـمـه خـفـتـند
انــدوه کــه انــدوه‌گــســاران هــمــه رفــتـنـد
فــریــاد کــه گــنــجــیــنــه‌طــرازان مــعــانـی
گـنـجـیـنـه نـهـادنـد بـه مـاران، هـمـه رفـتـنـد
یــک مــرغ گـرفـتـار در ایـن گـلـشـن ویـران
تـنـهـا بـه قـفـس مـانـد و هـزاران هـمـه رفتند
خــون بـار، بـهـار! از مـژه در فـرقـت احـبـاب
کـز پـیـش تـو چـون ابـر بـهـاران هـمـه رفـتند
بهار 

ا نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ازدواج 
دوست ابدی من, قربانت شوم.
با این که شما را ندیده‌ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه‌ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده‌ام. ولی نمی‌دانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می‌نمایم.
یک جوان ثابت العقیده‌ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده‌ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده‌ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می‌گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه‌ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته‌ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه‌ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه‌ی کاری و نظریات سیاسی، ناچار در تهران اقامت نموده و می‌خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می‌توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله‌ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می‌دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی ‌و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بوده و قدر یک دوست صمیمی ‌و همسر جدید را که می‌بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه‌ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده‌ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می‌شوم و از خداوند درخواست می‌کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه‌ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زودتر هم را می‌دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می‌نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی‌دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی.
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می‌خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است. حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی ‌مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل و تمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خودتان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه‌ی صرفه و غیره را ننمائید. در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید.
از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م. بهار
...



ملك شعر، بهار!

 
بهار آمد و رفت ماه سپند
نگارا درافکن بر آذر سپند
به نوروز هر هفت شد روی باغ‌
بدین روی هر هفت امشاسفند
زگلبن دمید آتش زردهشت
بر او زند خوان‌ خواند پازند و زند
بخوانند مرغان به شاخ درخت
گهی کارنامه گهی کاروند
بهار آمد و طیلسانی کبود
برافکند بر دوش سرو بلند
به بستان بگسترد پیروزه نطع
به گلبن بپوشید رنگین پرند
به یکباره سرسبز شد باغ و راغ
ز مرز حلب تا در تاشکند
بنفشه زگیسو بیفشاند مشک
شکوفه به زهدان بپرورد قند
به یک ماه اگر رفت جیش خزان
ز رود ارس تا لب هیرمند
به یک هفته آمد سپاه بهار
زکوه پلنگان‌ به کوه سهند
ز بس عیش و رامش‌، ندانم که چون
ز بس لاله وگل‌، ندانم که چند
به نرگس نگر، دیدگان پر خمار
به لاله نگر، لب پر از نوشخند
چو خورشید بر پشت ابر سیاه
ز که، بامدادان جهاند نوند
تو گویی که بر پشت دیو دژم
نشسته است طهمورث دیوبند
به دستی زمین خالی از سبزه نیست
اگر بوم رستست‌ اگرکند مند
بود سرخ سنبل سراپای عور
به رخ غازه چون لولیان لوند
بودسنبل‌نوشکفته سپید
چو دوشیزگان سینه در سینه‌بند
جهان گر جوان شد به فصل بهار
چرا سر سپید است کوه بلند؟
سرشک ار فشاند ز مژگان سحاب
ز تندر چرا آید این خند خند؟
چو برق افکند مار زرین ز دست
کشد نعره تندر ز بیم گزند
ز بالا نگه کن سوی جویبار
پر از خم بمانند سیمین کمند
ز قطر جنوبی برنجید مهر
به قطر شمال آشتی در فکند
وزین آشتی شاد و خرم شدند
دد و دام و مرغ و بز و گوسپند
جز اخلاف بوزینگان قدیم
کزین آشتی‌ها نگیرند پند
ندارند جز خوی ناپارسا
نیارند جز فکر ناسودمند
به فصلی که خندد گل از شاخسار
به‌خون غرقه سازند گلگون فرند
نخشکیده خون در زمین حبش
ز اسپانیا بوی خون شد بلند
نیاسود اسپانی از تاختن
برافکند ژاپون به میدان سمند
همی تا چه بازی کند آمریک
همی تا چه افسون دهد انگلند
چه موجی بجنبد ز دریای روم
چه کفکی برآید ز ماچین و هند
اروپا شد از آسیا نامور
وز او آسیا گشت خوار و نژند
نگه کن یکی سوی مرو و هری
نگه کن‌ یکی سوی بلخ و خجند
به ده قرن ازین پیش‌، مهد علوم
کنون جای بیماری و فقر و گند
عجب نیست گر آسیا یک زمان
به رغم اروپا جهاند نوند
یکی مستمندی بدی پرورد
بترس از بد مردم مستمند
دریغا کز این دانش و پرورش
اروپا نیاموخت جز مکر و فند
زگفتار خوبش چه حاصل، چو بود
پسندیده قول و عمل ناپسند
کند خانهٔ خویش زبر و زبر
چو دیوانه را درکف افتدکلند
بشر درخور پند و اندرز نیست
وگر برگشایند بندش ز بند!

Friday, September 13, 2013

A*SH*N*A:AREF GHAZVINIعارف قزوینی


 AREF GHAZVINIعا رف قزوینی 
A*SH*N*A
ابو القاسم عا رف قزوینی ,زاده ی ١٢٦١ خ .قزوین ,١٣٠٠ ق.
تا 
اول بهمن ١٣١٣ همدان 
مزار شاعر در آرامگاه بو علی همدان 








Tuesday, September 10, 2013

A*SH*N*A:MOHAMAD REZA NEMATIمحمدرضا نعمتی/ محمدرضانعمتی زاده

محمد رضا نعمتی MOHAMAD REZA NEMATI
زاده ی بوشهر
نام محمد رضا نعمتی زاده را به عنوان نخستین شاعر نیمایی جنوب ثبت کرده اند 
او همنسل منوچهر آتشی,شاعر دیگر بوشهری بود که بر نسل های جوانتر تاثیر فراوان گذارد 
 کتاب ها 
پس از سکوت ؟,١٣٣٥
فصل خاکستر,نشر شروه , ١٣٧٠
منظومه های تماشا ؟
لنگر برگیر ای به سا حل یا بند 
گردن کشتی به بند دریا بسپار 
بد رقه راه ما نه اشک نه پیغام 
کس ندهد بوسه کس نخواهد تیمار 


ترن

ترن سریع تر از توست
و روی ضربه ی بیست و چهار
میان شب
تو را به تونل تاریک می برد
و خواب
تمام چشم تو را می برد
و کرم
تمام جسم تو را می خورد
ولی ترن
به انتظار تو در ایستگاه می ماند.
،۱۳۵۲،از کتاب چاپ نشده ی منظومه های تماشا



محمد رضا نعمتی

شبهای با تو بودن
:
شب ها ی باتو بودن را
در غرقه ی بی خویشی
دریایم
بی پهنایم
و در کنار دارم مهتاب را
و از خود می رانم،
مهمان مرگ آسا
جادوی شب را
* * *
هر شب که من لهیب نفس های بی قرارت را
بر گونه های مشتاقم
احساس می کنم
با انفجار طغیان
طوفانی از نبوّت آخر زمان
در خونم دمیده می شود
آن گاه من
سرشار از خدایی قهار
می خواهم
تمام دریاها را بشورش وا دارم
و کوه ها ی ساکت را
از سکون قرون آزاد
به حرکت فرمان دهم
* * *
وقتی که در کنار تو هستم
من
شوریده ی بزرگ تمام اعصار
من
خاتم تمامی دیوانگان عشق
آری
وقتی که در کنار منی تو
وقتی که در کنار توام من
از زخم هیچ حادثه پروایم نیست
شوریده وار می رقصم
می رقصانم
دیوانه گونه می خندم
می خندانم
می شورم
می شورانم
می توفم
می توفانم
باد آوا از هوار نمی ایستم
رعد آسا از جدال نمی مانم
و با
عظیم ترین شاهبال
بر قله ی فسانه ای قاف
سیمرغ می شوم
حتی
با پروازی بالا
بالاتر
تمام سیطره ی کائنات را
در جاده ها ی مرمری کهکشان
تا دور تر ستاره سفر می کنم
* * *
ای مثل شعر وحشی من بیقرار
ای یار
اکنون که در کنار تو هستم
فردا با خدا قرار دیداری تاریخی دارم
زیرا
من
وقتی که در کنار تو هستم
هشدار
که خدایی دیگر
والاتر
در پهلوی تو نفس می کشد.

بندر بوشهر ـ

چهارم اردیبهشت یکهزار و سیصد و پنجاه و دو


Wednesday, August 14, 2013

A*SH*N*A:HAFEZ MUSAVIحافظ موسوی

Hafez Musaviحافظ موسوی 
A*SH*N*A
...
کتاب ها 
دستی به شیشه های مه گرفته دنیا ,زمانه ,١٣٧٥
ستر های پنهانی,سالی,١٣٧٨
شعر های جمهوری,ثالث ,١٣٨٠
...
عکس های فوری ,چاپ سوئد 
---
مرگ مثل یک دمپایی سفید 
زیر صندلی راحتی انتظار می کشید 
آنچه که اين سال‌ها اتفاق افتاد ماجرا را به جايی رساند که هر نوع کلمات قصار هم با شعر اشتباه گرفته شد. به واقع اين هم بر می‌گردد به وضعيتی که طبقه متوسط جامعه ما با آن درگير است. طبقه متوسطی که يک جنبش را پشت سر گذاشته است. تجربه‌های دردناکی را پشت سر گذاشته است و به يک چيز آرامش بخش نيازمند است. در حالی که به گمان من اين طور نيست. به گمان من واقعيت اجتماعی گاه آن‌قدر مبتذل و آزاردهنده است که به جای التيام بخشيدن به ارواح افسرده، چه بسا لازم باشد که خراشی به روح بدهد تا آن روح دوباره بيدار شده و به خودش بيايد.

Sunday, August 4, 2013

A*SH*N*A:MASSUD AHMADIمسعوداحمدی



شعرفارسی:مسعود احمدی

ترجمه:کبری میرحسینی

هراس

ای کاش
انبوهی پرنده بودم
تا هر آن گاه که آرامشم را بر می آشوبند
همچون کلافی دود
به خود بپیچم و بر هوا شوم
وباز
بردرختی فرود آیم
در آرامشی دیگر

ترجمه:

قورخو
تکی
چوخلو قوش اولایدیم
هر آن دینج لییم پوزولارکن
بیر توستو کلفی کیمی
اوزومه بورولوب،گویه قالخایدیم
و یئنه
باشقا بیرآغاجا قونوب
یئنی دن دینجه له یدیم

A*SH*N*A:MAHMUD MOTAGHEDIمحمود معتقدی


Mahmud motaghediمحمود معتقدی 
A*SH*N*A
زاده ی ١٣٢٥ آمل 
به گوزن های تشنه 
چیزی نگو 
این همه ی ویرانی ست 
.
کتاب ها
فصل رویاهای گمشده , توسعه ,١٣٧٦
دستی میان پنجره و باران, چاپار ١٣٨١
عشق همچنان می تازد, چاپار, ١٣٨٠
مثل پاره های بامدادی,١٣٨٦
یک مهتابی دیگر با تو فاصله دارم,١٣٨٦
پاره های عاشقی, ١٣٨٧
پاره های ممنوع, ١٣٨٧
گزینه اشعا ر١٣٧٦ تا ١٣٩٠ ,مروارید, ١٣٩٠ 
---
می خواهم تو نیز بدانی 
:
با نفس ها پاییزی 
عشق را 
یکسر نثارت می کنم 
می خواهم تو نیز بدانی 
که پیشانی ماه 
به زودی ترک بر می دارد 
و جهان 
آبی تر از همیشه 
پرواز پرندگان را نظاره می کند 
می خواهم تو نیز بدنی 
با رویایی دلنشین 
به سوی تو پیش می رانم 
این دریا 
اما با گیسوی تو جهانی فاصله دارد 
باد بیدار را می شنوم 
که در سواحل تابناکش 
هنوز از چشمان تو عبور می کند 
می خواهم تو نیز بدنی 

Thursday, August 1, 2013

A*SH*N*A:JAVAD MOJABIجوادمجابی


Javad Mojabi
جواد مجابی

A*SH*N*A
جواد مجابی متولد ماه مهر ۱۳۱۸ ر قزوین
 شاعر, نویسنده, نقاش, طنزپرداز و روزنامه‌نگار
غيبت از صحنه

نمايش بدي بود از زندگي
اين همه بازيگركه دعوت شديد
ازتمامي دوران هاي به ياد مانده در جغرافيا
نتوانستيد واقعي را چون حقيقي بازي كنيد
تقصيري هم نداشتيد
جنازة حقيقت پيش ازحضورشما رفته بود از صحنه
داشتيد با كدام سايه عشق مي باختيد ؟
اين نه زندگي بود نه نمايش
نه ربطي به ما داشت حرف هاو كارشما
لابد انتظار همدلي هم داريد ؟
ما ادب به خرج مي دهيم اما
مي دانيم خودپسندي برهان ابلهي مي تواند باشد
بهتراست نمايش اين بار موضوعش مراتب بلاهت جمعي باشد .
10 اسفند 88 / تهران .

Tuesday, July 30, 2013

A*SH*N*A:MASSUD AMINI,M.RAVANSHIDم.روانشید



 م روانشید ، مسعود امینی ، شاعر و نویسنده.
  خرداد ١٣٤٥ ، آبادان ، ایران. ٢٩ می ١٩٦٦. مقیم سوئد



(...)


کابوس هایم در روز
کابوس هایم در شب
کابوس هایم در سنگ و ستاره / در سپیده و صنوبرِ سبز
کابوس هایم بر دریا می گذرد .


پارو بزن !
پارو بزن غریقِ تنها مانده
غریقِ بی هوازیِ لخت –

پارو بزن غریقِ فراموش !
غریقِ غافل از مرگ / غافل از زندگی .

مرغانِ بسیاری
ترانه ی دست و پاروهای خسته را
از اقیانوسِ لجوج
با خود حمل کرده اند –
حامله بر دریا
حامله بر خشکی ...


دریغا !
جهان سینه به سینه ی مرغ می رود
غافل از زندگی / غافل از مرگ .


همین است
همین است :
صدای آدمی را کسی
لا به لای پیراهنش نمی شنود دیگر .


کابوس هایم سینه به سینه چرخ می خورد ...

..............................................
م.روان‌شید
١٣٧٨تهران




Monday, July 29, 2013

A*SH*N*A:PARTOW NOORIALAپرتو نوری علا



Partow Noorialaپرتو نوری علا
A*SH*N*A
شاعر,نویسنده ,منتقد

tp-004-137x151.jpgPartow Nooriala was born in Teheran in 1946. She started writing classical poetry at the age of thirteen and was introduced to modern Iranian poetry by the age of sixteen. She married at eighteen, but continued her literary endeavors and her education despite the arrival of two children and the disapproval of her family. She acquired a BA in Philosophy and an MA in Social Work Management. Her first book of poetry, A Share of the Years, was printed and ready for distribution in 1972, but eventually banned by the Pahlavi regime for seven years. The ban was finally lifted during the 1979 Revolution. She moved to the United States with her two children in 1986. She is the author of Of the Eye of the Wind, My Earth Altered, With Chained hands in the House of Fortune, Like Me, and Mihan’s Future. None of her poetry has been published in Iran again. Aside from poetry, she is the author of numerous critical pieces on the role of women in art, literature and film of Iran. She was awarded the Best Critical Review prize by the Swedish publisher, Baran in 1996. She regularly appears on panels, lectures at conferences and provides television commentary. She is mentioned in the International Who’s Who In Poetry and Poet’s Encyclopedia, Tenth Edition 
-دیوار -

چند بار این دیوار راست را
تا نیمه بالا رفته باشم
خوب است؟
روی اش آفتاب ِ داغ نشسته و پشت اش حادثه ای.

تا نفسی بگیرم
مورچه ی سرخ بالداری راهم را می بندد؛
راه من اما
بستنی نیست که بلغزد وُ فروریزد،
در مسیری دیگر
جای پایم سبز می شود.


      
 هیس هیس ِ نجابت

پرتابِ نقل وُ سکه وُ پولک
سنجی که به هم می کوبند
و دَفی که در هوا می گردد
     دست به دست.
گفتم: - صدای پرتا بِ سنگ می آید.
گفتند: - نوای مبارک باد است این.

تلنگر سنگریزه
بر کاسه ی تار وُ سه تار
و هیس هیس ِ نجابت
در کاسه ی سر.

سنگ وُ غبار ارمغانم 
و سر ِ شکسته، پیچیده در تور.
خواستم بگويم: - ........
گفتند: - مبارک است پرتابِ این وصلت.
و خواندند: -  گِله گِی هات به سَرَم
                 واسه ی عروسی پسرم.

گلایه از که کنم؟
آن جا که مهربانی،
پنداری بیش نبود
پوزخند را بر پوزه هاشان ندیدم.
و در وَهم ِ تور وُ پولک وُ پودر
حاشا کردم سقوطِ سنگِ اول را.

در جدالِ طناب وُ گلو
دست و پا می زدم آن بالا
و بر تماشاگرانم
غسل واجب می شد.

وقتی پرواز ِ پرنده را
به خاک، می دوزَد
      پرتابِ سنگ و آجر،
وقتی طناب با گلو
       پیوند می خورَد،
دیگر چه فرقی می کند؛
چه عروسی ی عزا
چه عزای عروسی.
  
بهشت، ارزانی ی جلادانم؛                                                  
بگذار هِی به دور ِ خود                                           
بچرخند وُ بگویند:
- گُرگم وُ گله می برم.
و ندانند چه طور
ناخن هایم را سوهان می زنم                                   
به قصدِ چشم هاشان
تا خوب تر ببینند
بوسه ی عاشقانه ای را
که از یار گرفته ام. 

به عروسی ام بیا!
رودخانه هرگز نمی ایستد؛
برنمی گردد آبی که در آن
       تن شسته ام.
در شبِ صعودِ گیسویم
بوسه ی عاشقانه ی یار
حتا سیاهی ی قبر را
روشن کرده است.

لس آنجلس، اول دسامبر 2007     



با زبان تو...

تا ظلم ِ رفته  دیگر به یادم نیاید
به کشف زبانی يگانه و نو
در تو می نگرم.    

بر تو دست می سایم؛
به جستجوی گرمایی ازلی
در شيارهای زمین.          

با زبان ِ تو                                             
گردباد را وامی دارم
تا ردّ ِ ایام را بپوشاند
و باران را
تا فراخسالی بروياند.

با زبان ِ تو
معناهای پوک را
به باد می سپارم
و از ميان مفاهیم ِ شکافته
تک سیلاب های کوتاه ِ من و تو را                
تا بلندای کوه
فریاد می زنم.

تا ظلم ِ رفته دیگر نیاید
دلسپرده به آفتابی داغ                                          
شبم را
همين جا
بيتوته می کنم.
                          هشتم دسامبر 2007








partow nooriala's four springs
mojbook.com
*IRAN :
O MY NATIVE LAND!
FROM THE AGE OF MEMORY
I GREET YOU KNOW
LONG LIVE.
MY TODAYS
ARE YOUR CALANDAR OF WISHES
AFTER A LONG NIGHT
IN THE LIGHT OF AWAKENING
I SEARCH A FULL MORNING.
YOUR SONGS ARE
FLUTTERING OF A REBELLIOUS HEART
MY ROSE GARDEN
IS FUUL OF FLOWERS
WITH YOUR MEMORIES.
I AM ON MY WAY
TOWARDS YOU.
O ANCIENT MOTHER!
I CALL YOUR ETERNAL NAME
WITH EACH WORD.
tr.F.S.
from Partow Nooriala's Selected Poems,Four Springs
"THE POET IS REVIEWING AND RETELLING DISCOURSES OF WOMAN AND LOVE,AND PASSING THEM THROUGH A VARIETY OF FILTERS TO MAKE THEM CLEAR AND TRANSPARANT,AND DRAWS THEM IN IMAGES FROM DIFFERENT ANGLES TO MOVE ON.THIS AUTOBIOGRAPHICAL NARRATIVE, SAID FROM DIFFERENT SIDES IS ANOTHER WAY TO MAKE THE MYTH OF WOMEN AND TIME,TAKES A MORE SYMBOLIC AND COMPLETE SHAPE..."
from: f.s.'poetic of the time mythology,four springs,pp214-215
 Barresi ketab,4:13,spring 1372/1993,Los Angeles

partow nooriala's four springs
mojbook.com
*IRAN :
O MY NATIVE LAND!
FROM THE AGE OF MEMORY
I GREET YOU KNOW
LONG LIVE.
MY TODAYS
ARE YOUR CALANDAR OF WISHES
AFTER A LONG NIGHT
IN THE LIGHT OF AWAKENING
I SEARCH A FULL MORNING.
YOUR SONGS ARE
FLUTTERING OF A REBELLIOUS HEART
MY ROSE GARDEN
IS FUUL OF FLOWERS
WITH YOUR MEMORIES.
I AM ON MY WAY
TOWARDS YOU.
O ANCIENT MOTHER!
I CALL YOUR ETERNAL NAME
WITH EACH WORD.
tr.F.S.
from Partow Nooriala's Selected Poems,Four Springs
"THE POET IS REVIEWING AND RETELLING DISCOURSES OF WOMAN AND LOVE,AND PASSING THEM THROUGH A VARIETY OF FILTERS TO MAKE THEM CLEAR AND TRANSPARANT,AND DRAWS THEM IN IMAGES FROM DIFFERENT ANGLES TO MOVE ON.THIS AUTOBIOGRAPHICAL NARRATIVE, SAID FROM DIFFERENT SIDES IS ANOTHER WAY TO MAKE THE MYTH OF WOMEN AND TIME,TAKES A MORE SYMBOLIC AND COMPLETE SHAPE..."
from: f.s.'poetic of the time mythology,four springs,pp214-215
 Barresi ketab,4:13,spring 1372/1993,Los Angeles

...